نمی دونم...
شاید
باید دید...
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
نمی دونم...
شاید
باید دید...
بگذار باور کنيم هستيمان آلوده به ادراک پروانه ها ست.
و آنچنان آلوده...
آلوده.
و َنفَس هايمان پيوسته تکثير مي شود
ميان دنده هايي گرفتار تسلسل.
بگذار غرق شويم،
ميان ريشه هاي در هم تنيده اي که زمين گيرمان کرده اند.
و از طلوع...
خراب چشم هاي سياهي شويم که اتفاقي نيستند.
وخم زلفي که چين وشکنش تکثير را خواب مي کند.
بگذار پيوسته کر بمانيم تا نشنويم
واقعي نيستم.
و غروب...
باور کنيم يک نَفَس...
بايد بگذارد و برود.
ل.طالعی
عباس کاتوزیان نقاش ایرانی شامگاه جمعه ۲۳ فروردین بر اثر کهولت سن، در سن ۸۵ سالگی در منزلش درتهران درگذشت. BBC
در ۱۳ سالگی تصمیم گرفتم نویسنده شوم چون به نظر هنر بی خطر و کم خرجی بود.
عاشق سنتور و ویولن بودم.
بابا گفت: نوه ی حاج طالعی و مطربی؟ مامان گفت اون دنیا می خوای برم تو آتیش جهنم؟
و من نمی فهمیدم...
و بعد نقاشی...
یک روز صبح سر کلاس هنر و کتاب مجموعه آثار استاد عباس کاتوزیان...
کاتوزیان...
و من مسخ شدم.
در میان چهر ه ی آدم هایی که از ۱۳ سالگی به امروز جان کند ه ام که با کلمات تصویرشان کنم.
تابلوی سرنوشت هیچ وقت فراموشم نمی شود. آدم هایی که می دویدند تا در صفی قرار گیرند که ختم به خنجری خونین می شد.
کتاب را با ترس بستم. وقتی می گویم ترس یعنی ترس... صد درصد خالص و عظیم.
و این هنر بود.
نقاش نشدم چون کلاس نقاشی از خانه دور بود. چون مادر می ترسید. چون آدم های دور و برم ایمان داشتند که هنرمند یعنی بی ایمان.
نویسنده شدم چون کسی نمی دانست که می نویسم. چون نه ویولن می خواست نه آرشه نه سنتور و نه بوم و نه رنگ.
فقط من... دست های من... قلم و کاغذ...
به یاد تجدید خاطرات نوجوانی با فرهنگ سرای نیاوران تماس گرفتم تا از نمایشگاه استاد بپرسم و گپ آقای هاشمی مسول روابط عمومی که استاد را از کجا می شناسی؟ و من که گفتم از ۱۳ سالگی و او که گفت "الانم به صدات بیشتر از ۱۳ نمی خوره!"
و این واقعیت تلخ که صدایم مثل دختر بچه های ۱۳ ساله است و خودم که هنوز توی ۱۳ سالگی ام جا مانده ام.
و ضربه ی خنجری که برید:
"استاد ۲ روز پیش فوت کردن!"
مادر سال هاست که تعصباتش را در مورد بهشت و جهنم کنار گذاشته و نام حاج محمد طالعی گنده تر از آن است که من ناچیز وصله ای به آن بچسبانم.
و من می نویسم و حالا می دانم چه کار خطرناکی است و همچنان بی پروا به سوی خنجر پیش می روم بی آنکه بترسم...
|
|
زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده - اغلب به اين نقش كه نگاه ميكنم مثل ايناست كه به نظرم آشنا میآيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن میكند.....

تماس
در خیابان ایستادم و شعر گفتم
ماشین ها سر چها را ه ها سر می خوردند و
من...
دست هایم را بگیر!
و صدایم را...
کنار باجه ی تلفن و شماره هایی که مسدودند!
هی فلانی!
حواست هست
من کنار تمام باجه تلفن ها می ایستم و
برای تو شعر می گویم!
لیلا.ط
از مرگ
هرگز از مرگ نهراسیدم
اگر چه دستانش از ابتذال شکنده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای ازادی ادمی
افزون باشد
احمد شاملو

دوستی یعنی
عقیم...
تا به خودت می آیی باید سقط شان کنی!
من که یک زایشگاه سقط کرده ام...
لیلا. ط
|
ولادمير ماياکوفسکي |
ولی لیلا باید خونه تکونی کنه!
کاش لیلا هم آزاد بود...
گاهی شعری میخوانی تا نفسی تازه کنی... تا کمی غرق شوی در دنیایی که نباشی.
اما گاهی پشت کلمه به کلمه اش خودت را مییابی و نمی توانی غرق شوی و باید بایستی و غرق شدن دیگری در دنیایی مثل خودت تماشا کنی.
شیما تیمار..... شاعری که الان در میانمان نیست اما شعرش هنوز ماندگار و دنیایش هنوز جاودان.
عصر یکشنبه بود. مثل همیشه دور هم جمع شده بودیم تا بعد از هفته ای از زندگی برای چند ساعتی جدا شویم و در دنیای شعر غوطه ور شویم.تا اینکه دوست عزیزی شروع به خواندن شعری کرد که مرا از درون برانگیزاند و ظاهرم را فرو داد. شعر و شعر هایی که هر کدام حس و دنیایی پشتشان بود و نمیتوانستی تراژدی کلماتش را نادیده بگیری.....
این شعر را امروز در این یادداشت میگذارم به یاد شیما تیمار و ان عصر یکشنبه که مرا در خود فرو داد.
خانم !
شما را کجا دیده ام ؟
چقدر شبیه نقطه ای هستید که گیر کرده
آخر این جمله
یا سه نقطه ی یک شعرناتمام
آقا !
این کودکی که دستش در دست شماست
کمی شبیه جنین مرده ی من نیست ؟
یکی بگوید
اگر در طول این خیابان راه بروم
و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم
چه رنگ می شود ؟
راستی
شما هم در چهره ی پاسبان جوان
سردرگمی را می بینید ؟
به آن زنی که راه می رود با زنبیل رنگینش
بگویید :
روی اجاق خانه ی من
تنها شعرهای خط خورده می سوزند
به آن زنی که اندامش
حکایت می کند از دو نبض
می گویم
خانم !
من معتاد به قرص های اعصابم
و جنین هایم یکی یکی می میرند
کسی می داند
با چند آب پاش
چراغ های راهنمایی را باید آب بدهم ؟
کسی می تواند به این پاسبان یاد بدهد
چطور می شود سوت بلبلی زد ؟
راستی
اگر در طول این خیابان راه بروم
و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم
چه رنگ می شود ؟
پتی بو اصلا احساس تنهایی نمی کند. چون نه سریال های رمانتیک تلویزیون را تماشا می کند و نه کتاب های روانشناسی مبارزه با افسردگی را می خواند.
پتی بو زندگی می کند. یعنی: نفس می کشد. آب می نوشد. غذا می خورد. به دستشویی می رود و در شبانه روز ۹ ساعت می خوابد.
پتی بو به شغل شستشوی ملحفه های کثیف مشغول است و از این راه امرار معاش می کند.
پتی بو از آن دسته آدم هایی نیست که توی خیابان ببینی و با یک نگاه تصمیم بگیری عاشقش اش شوی یا تا آخر عمر از او متنفر باشی.
پتی بو آدم نازنینی است که هیچ وقت در زندگی خشکش نمی زند چون انتظاری از کسی ندارد.
پتی بو زندگی می کند!
زنده باد پتی بو!
لیلا.ط